خرید بک لینک
تصمیم گرفته ام که دیگر توی کانالم ننویسم و دوباره نوشتن این جا را از سر بگیرم. این بار نه فقط نوشته های بلند، که دم دستی ترین حواس و غریبانه ترین حالاتی که می تواند در زندگی هر کسی پیش بیاید. حالا، سماور را روشن کرده ام تا آب جوش بیاید و اولین چای امروز را بریزم در استکان های شفاف خانه ی مادر. کاک هم داریم، کاک و چای می خورم و سعی می کنم جز به عطر زعفران چای ام که می پیچد بین مزه ی عجیب کاک، به هیچ چیز دیگری فکر نکنم. قرار امروز با خودم را هم به هم زدم، حس کردم هنوز دست هایم ناتوانند برای دوباره قدم زدنِ تنهایی در کرمانشاه آفتابی وقتی ابری هم از ما نمی گذرد. اما باید به کوچه ی قدیمی مان بروم

برچسب: چای,کاک,عطر,زعفران, نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:12

توی این سکانس از هزاردستان علی حاتمی، ایشون که مامور تامینات شهربانیه پی قتل یکی از بزرگون طهرون که گویا سر و سری با روس ها و انگلیس ها داشته و توسط نیرو های چپی و مبارز وطنی ترور می شه، این مسئولیت رو بر عهده می گیره که از مردم کوچه و خیابون بازپرسی یا به قول خودش استنطاق کنه. از هرکی می پرسه که روز ترور کجا بودی و چی کار می کردی تقریبا جواب واحدی می شنوه، یا می گن خواب یودیم و سراسیمه بیدار شدیم، یا می گن چرتمون گرفته بود یا می گن جای شما خالی پای بساط بودیم. اون وقت ایشون یه نیشخندی می زنه و این دیالوگ رو میگه: جماعت خواب، اجتماع خواب زده، جامعه ی چُرتی! عجب که قصه هنوز همونه و مصیبت هنوز

برچسب: هزاردستان, نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:12

هامونِ داریوش مهرجویی. حمید هامون، شیدای تکیده ای که به شدت تنها می ماند. یه جایی وسطای فیلم می گه: منم آری منم که از اینگونه تلخ می گریم، و اینک زایش من از پس دردی چهل ساله، در نگرانی این نیم روزِ تفته، در دامان تو که اطمینان است و پذیرش است، که نوازشش است و بخشش است. در نگرانی این لحظه ی یاس که سایه ها دراز می شوند و شب با قدم های کوتاه دره را می انبارد. برای تنهایی حمید هامون، برای تنهایی حمید هامون غصه های زرفی می شود خورد، داشت و زایید. برای تنهایی خود حتی. من شبیه لحظه های تلخ دریا رفتنش، شبیه زمانی که باد برگه هایش را آشفت، شبیه زمانی که کیف بر شانه اش انداخت و کوچه ها را دوید پی نشانی

برچسب: هامون, نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:12

دوباره از همان خیابان ها گذشتم. همان خیابان های به قول بیژن نجدی که مانی هر بار وقتی انزلیِ خیس را می گشت و تکرار خاطرات می کرد، در استوری هایش به ضمیمه ی عکسی از احوال لحظه پست می کرد. دوباره از همان خیابان ها، دوباره از همان کوچه ها، و دوباره از کوچه ی بلند کودکی ام گذشتم و همان طور که قرار بود، در طولش سیگاری گیراندم و شجریان گوش دادم. زندگی همین قدر ساده است و ایضا همین قدر تکمیل. وقتی طول کوچه باغ بلند کودکی تمام شد، به زینب زنگ زدم. صدایش مهربان بود، شبیه صبر که دلخوش می کند و در صدایش همیشه به قدر کفایت بوده و بود. اگر همه چیز رو به راه باشد، اگر خشم زندگی به قهر من نگیرد و روز ها آماده

برچسب: دوباره,همان,خیابان, نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:12

دلم برایتان تنگ شده است و سکوت می کنم. تحمل می کنم و سکوت که این راه، راهِ به چاره است و تمام! دلم از تفاوت راه می گیرد، منم که مجبورم بمانم. حالا دیگر مهم نیست که گله از دل های ما دور است و شما بی تابید. بی تابید تا مرا به حکم قلبتان، به سکوت های منطق متهم کنید. و بعد، سکوت می کنم و تصمیم می گیرم

برچسب: نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 18:18

یک و پنچاه و پنج دقیقه ی نیمه شب مرداد است. شب سکوت کویر شجریان می خواند. به یاد باران و ابر های همیشه ی رشت. دلم تنگ است اما نه تنگ کسی. فقط حس می کنم خسته ام از محکوم بودن از انهام و از نگفتن ها.

بطری بطری آب می خورم. انگار که برای گریستن بنوشم!


برچسبها: بی تابی, روهایم
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶ساعت 1:20 توسط ناشکیبا |

برچسب: نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 18:18

در دو و بیست و هشت دقیقه ی بامداد شنبه سوم تیر ماه، یک ماه پس از آن روز عزیز، منم و نفس هایی که به قاعده اند به علاوه ی اندکی غصه و فشار امتحانات ناگذر و فکر، فکر و فکر به احوالات و آدم ها. از روز هایم راضی ام، زندگی ام را دوست دارم اما کمی بی حوصله شده ام برای حدیث عشق خواندن در گوش آن ها که دوستشا

برچسب: نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 15:25

این قرار من است، قرار نافرجامی که مرا با حسرت هایم تنها می کند تا کنار پنجره ی خوابگاه خالی از سکنه مان بنشینم و خیره به هوای بیرونی که به خاطر آفتاب بی سبب اش لجم گرفته از آن، سیگار هایم را پشت هم دود کنم و خاکستر هایش را بریزم توی لیوانی که دوست تر اش دارم از هرچه هست. پشت تخت ها نشسته ام و پرده ی

برچسب: نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 15:25

بر دست هایم می پیچم و عطر ناشناخته ی رخوت را از هوا بر می گیرم.

می خواهم برای تو صدای بلندی داشته باشم و دست هایی که عظمت لمس را به هوای خفته ی آغوش باز بشناسد.

چه گرمی مرددی...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶ساعت 19:51 توسط ناشکیبا |

برچسب: نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 15:25

ای صدای خسته ی آغوش، ای خیال تیره ی مدهوش و ای سرایش بی تمام شعر های مست بی آن که کلمه ای از آنان، از آنت باشد. می خواهم کوچ کنم به حرمان، به دست هایی که لمس نمی شوند و به حالی که خوبی اش در کوچ بود، در پرواز و در یقین! ای حرمان تلخ سالیان رفته که در بند بند نگاره های خانه ی کوچکم نشان داری، تو را ک

برچسب: نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 15:25

بعد روزگار درازی تحمل کردن, بعد روزگار درازی باور به این که خوبه اگه برای همه چیز هستم و انتظار ندارم چیزی برام باشه, الان دارم به این دریافت می رسم که بیش از حد زنده ی مرداری ام که از هر امیدی خالیه و دیگه سعی نمی کنم قلبی رو که تا امروز مطمئن نشده, مطمئن کنم. آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره

برچسب: نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 15:25

صفحه بندی