توی این سکانس از هزاردستان علی حاتمی، ایشون که مامور تامینات شهربانیه پی قتل یکی از بزرگون طهرون که گویا سر و سری با روس ها و انگلیس ها داشته و توسط نیرو های چپی و مبارز وطنی ترور می شه، این مسئولیت رو بر عهده می گیره که از مردم کوچه و خیابون بازپرسی یا به قول خودش استنطاق کنه. از هرکی می پرسه که روز ترور کجا بودی و چی کار می کردی تقریبا جواب واحدی می شنوه، یا می گن خواب یودیم و سراسیمه بیدار شدیم، یا می گن چرتمون گرفته بود یا می گن جای شما خالی پای بساط بودیم. اون وقت ایشون یه نیشخندی می زنه و این دیالوگ رو میگه:
جماعت خواب، اجتماع خواب زده، جامعه ی چُرتی!
عجب که قصه هنوز همونه و مصیبت هنوز
برچسب: هزاردستان,
نویسنده: آراد کوشکی
هامونِ داریوش مهرجویی.
حمید هامون، شیدای تکیده ای که به شدت تنها می ماند.
یه جایی وسطای فیلم می گه:
منم آری منم که از اینگونه تلخ می گریم، و اینک زایش من از پس دردی چهل ساله، در نگرانی این نیم روزِ تفته، در دامان تو که اطمینان است و پذیرش است، که نوازشش است و بخشش است. در نگرانی این لحظه ی یاس که سایه ها دراز می شوند و شب با قدم های کوتاه دره را می انبارد.
برای تنهایی حمید هامون، برای تنهایی حمید هامون غصه های زرفی می شود خورد، داشت و زایید. برای تنهایی خود حتی. من شبیه لحظه های تلخ دریا رفتنش، شبیه زمانی که باد برگه هایش را آشفت، شبیه زمانی که کیف بر شانه اش انداخت و کوچه ها را دوید پی نشانی
برچسب: هامون,
نویسنده: آراد کوشکی
دلم برایتان تنگ شده است و سکوت می کنم. تحمل می کنم و سکوت که این راه، راهِ به چاره است و تمام! دلم از تفاوت راه می گیرد، منم که مجبورم بمانم.
حالا دیگر مهم نیست که گله از دل های ما دور است و شما بی تابید. بی تابید تا مرا به حکم قلبتان، به سکوت های منطق متهم کنید. و بعد، سکوت می کنم و تصمیم می گیرم
برچسب:
نویسنده: آراد کوشکی
بطری بطری آب می خورم. انگار که برای گریستن بنوشم!
برچسب:
نویسنده: آراد کوشکی
برچسب:
نویسنده: آراد کوشکی
برچسب:
نویسنده: آراد کوشکی
می خواهم برای تو صدای بلندی داشته باشم و دست هایی که عظمت لمس را به هوای خفته ی آغوش باز بشناسد.
چه گرمی مرددی...
برچسب:
نویسنده: آراد کوشکی
برچسب:
نویسنده: آراد کوشکی
برچسب:
نویسنده: آراد کوشکی